تبلیغات
روستای حصار

 
صفحات جانبی

کربلائی خیراله

هرکسی کو بازماند از اصل خویش          باز یابد روزگار وصل خویش

سرگذشتی که برایتان عنوان می کنم سرگذشت فردی از روستای دشتک که حدود 90 سال پیش می زیسته و با خواندن داستان می بینید دست سرنوشت با انسان چه می کند.

خیراله پسر کوچک و یتیمی است که در خانه یکی از بزرگان  روستای دشتک نوکری می کند همراه او زنی نیز که کار کنیزی مشغول است و این دو کلیه کارهای مرتبط با خانواده این شخص را انجام می داده اند تا این که از قضای روزگار گردنبند زن صابخانه گم می شود گردنبندی از مهره های قدیمی و عتیقه و اشرفی  پس از جست وجوی زیاد وپیدا نشدن گردنبند انگشت اتهام به سوی خیراله یتیم و بی سرپرست نشانه می رود و کار به جائی می رسد که مالک خانه او را تهدید می کند که اگر گردنبند پیدا نشود تو را می کشم خیراله ...
بیچاره و بی گناه که تقریبا برایش یقین شده بود که مالک او را خواهد کشت. بی کس و بی پناه از کتل (راه قدیم دشتک) سرازیر شده و راه فرار را در پیش می گیرد، در روستای دشتک نیز اقوام تمامی پرتگاه ها و رودخانه ها و هر جائی که به ذهنشان می رسد دنبال او می گردند و اثری از او نمی بینند از قضای اتفاق گردنبند نیز پس از مدتی در بقچه کنیز خانه پیدا می شود و تنها خداوند شاهد بی گناهی خیراله بود و بس.  زیرا از خانه مالک چیزی درز نمی کند که کسی مدعی آنها شود، فامیل و اقوام از پیدا کردن خیراله نا امید شده و کم کم این کودک یتیم از ذهن ها محو می شود. بگذارید دشتک را در همین جا رها کنیم و سراغ خیراله برویم، روستا به روستا و شهر به شهر می رود و با کارکردن و دستمزد اندک جان خود را بدر برده تا  همراه قافله ای که از ایران عازم نجف بوده به عنوان پادو و یا نوکر به عراق می رود پس از مدتی که قافله در عراق بوده دست سرنوشت جور دیگری برای او رقم می زند و او قافله را گم می کند و در مغازه فردی ایرانی به کار شاگرد کفشدوزی مشغول شده و در همانجا ماندگار می شود، سالها از این ماجرا می گذرد و اکنون خیراله به استاد ماهر کفشدوزی تبدیل شده ودارای پول و ثروتی متوسط گردیده است، در اوج جوانی یاد وطن می کند از مرز می گذرد و به خرمشهر می آید، در خرمشهر مغازه ای خریداری نموده و مشغول کار می شود و در همانجا با دختر همسایه مغازه آشنا شده و با ازدواج می کند و حاصل این ازدواج دو پسر بنام  نظام و حسین می گردد و از شدت علاقه ای که به دشتک داشته نام خانوادگی بچه ها را نظام دشتکی و حسین دشتکی می گذارد، مدتی بعد درست در سن نوجوانی فرزندانش برای آمدن یا نیامدن به شیراز برای زندگی با همسر اختلاف نظر پیدا می کنند و بالاخره این کار به جدائی کشیده و خیراله فرزندان خود را برادشته و یکراست به دشتک می آید، خانواده که دیگر کاملا او را از یاد برده بودند وقتی با مردی و دو فرزند روبرو می شوند کاملا شوکه شده و بعد با آغوشی باز او را که دیگر مردی جا افتاده و تقریبا ثروتمند در زمان نداری و فقر آن روز دشتک بود می پذیرند، چند سالی در دشتک می ماند و فرزندان را به مکتب یا مدرسه آن روز می فرستد، پس از چند سال زندگی و بیکار بودن در روستای دشتک دست تقدیر دوباره او را به رفتن ترغیب کرده و دوباره به اندیمشک و دزفول می رود، خیراله با همسر قبلی خود که ازدواج دوم کرده بود و همسرش فوت کرده بود و چند فرزند از همسردومش داشت ازدواج می کند، پس از مدتی نیز خیراله از دنیا می رود فرزندان او ارتباط بین خودشان و دائی ها که (بخشی، غلامعلی، غلامرضا، محمدحسن و امامقلی سوار ) باشد  را تا امروز ادامه داده و اکنون فامیل بسیار بزرگی در شهر دزفول و اندیمشک خوزستان بنام دشتکی ها تشکیل داده و در حال زندگی کردن هستند.
حسین و نظام در راه آهن مشغول به کار می شوند که حسین همزمان با کار در راه آهن به کار داوری در فوتبال ایران تا داوری بین المللی پیش می رود و در سال 1370 در ورزشگاه آزادی در حال قضاوت مسابقه فوتبال دچار ایست قلبی می شود و از دنیا می رود، نظام نیز در سال 79 بر اثر تصادف دارفانی را وداع می گوید ولی فرزندان و فامیل بزرگ دشتکی های مقیم اندیمشک هر ساله به زادگاه خود روستای دشتک می آیند و دیدار ها تازه می گردد.
به امید اینکه همه ما در همه حال و در هرکجا که باشیم اصل و ریشه خود را فراموش نکنیم ..... والسلام



از مختصر وخلاصه بودن سرگذشت عذرخواهی می کنم

اقربان سوار

92/2/5



.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :